خداحافظی
آتوا آخما دولینا
بازخوانی یک شعر
مسعود یزدی
در نهایت من خداحافظی خواهم گفت
احساس نمیکنم که باید دوست داشتهباشم
من در حال گپ زدن هستم، اندکی دیوانه
و یا اندکی دیوانهتر برای صلح
چگونه دوست داشتهای
لبان تو از آن سوی مصیبت زخمی شده است
هیچ چیز در ذائقه، خویشِ در خود را دارد
اما این آنقدرها هم مهم نیست.
چه سان تو دوست داشتهای چه سان تو نابود کردهای
بدون تکلف، مانند پسر کنجکاو و پریده رنگ
آن سردیِ شکست، قطعیت سرد.
با تو بودن، جسم در اطراف «میچرخد» خورشید و ماه از درون جام.
جسم خالی با وظیفهی خُردِ خود مشغول است
اما دستان سقوط میکند و مانند گلهای کوچک همه صدا است و زخمی کردن در راه است.
***
همه چیز برای گفتن خداحافظی مهیا است خداحافظی برای ما آماده است احساس نمیکنم که باید دوست داشتهباشم. برای من گپزدن نوعی دوستداشتن است. حقیقت این است که من در حال گفتگو کردن هستم. کل حقیقت این است که من اندکی دیوانه شدهام. کل دیوانگیام را دنیای گفتوگو در بر گرفتهاست.
آنچه برای من وجود دارد دیوانگی است که جهان گفتوگو برای من در بر گرفتهاست. دیوانگی دنیای گفتوگو برای من را فراگرفته است. من در زیربنای گفتار اندکی دچار جنون شدهام. برای من جنون نوعی اتمام کار است برای من از سوی دیگر خداحافظی بعد دیگر است. تو مانند یک پسرک بدون تکلف، کنجکاو و پریده رنگ بودهای.
این چیزی است که برای تو به جای مانده است. رنگ پریدگی چیزی است که بر دیوار نوشتهاست و این حاصل آن چیزی است که کنجکاوی در آن بجای مانده.
تو کنجکاو نبودهای از این رو که پریده رنگ نیز باشی تو کنجکاوی را فرا آموختهای و آنرا در کنار دیوارها یادگرفتهای. اما لبان تو از سوی دیگر زخمی شدهاست. تو حتی یادگرفتهای که لبان خود را مانند مصیبت در آغوش گیری. لبان تو نشانهای از مصیبت است. مصیبت لبان تو را آماده کردهاست.
تو یادگرفتهای که خود را آماده کنی. اگر چه که خود در اینجا رو به سوی آمادگی دارد. به هر حال من یادگرفتهام که گپ زدن را فراگیرم. اگر چه که میدانم که گپ زدن برای من حکم یک گپ زدن را برای چنین لبان داشتهاست.
جریان تو حکایت از چنین حکایتی میکند که سراسر آن را حرکت در برگرفتهاست. اما من اندکی دیوانه خود را نشاندهام و حتی دیوانگیام در اوج جنون خود را در کنار دیوانگی نشاندهاست. من میدانم که تو زخمی هستی و این لبان زخمی است که دیوانگی را برای من به ارمغان میآورد. دیوانگی دارای آن بعد جنون است که به طور کامل دیوانگی را برای من یک بعد تازه میآورد. این همان بعد تازه است که از دیوانگی پدیدهای جدید ساخته است. برای تو گپ زدن، ساختمان لبها نمونهای از لبها است. لبها در اینجا نشانهای از زبان است. زبان در اینجا لبها را در کنار نشانه زبان قرار میدهد. در اینجا زبان چیزی از یک نشانه نیست. در اینجا از سوی دیگر زبان چیزی از یک آموزش زبان نیست. برای ما زبان نوعی آموزش است و این آموزش است که مصیبت را انباشته میسازد. مصیبت همان آموزش است که در کنار آموزش مصیبت قرار میگیرد. مصیبت همان جهان دیگر است. این جهان دیگری است که باعث پیدایش دیوار (همچون دیوار ریلکه) میگردد. برای من گپ زدن مانند یک اصل است که گپ زدن را برای من چند سویه میسازد.
برای ما دوستداشتن یک وظیفه بزرگ است و این وظیفه است که مانند دوستداشتن یک نوع حیات را دربردارد.
برای پسرک کنجکاو جهان نوعی داده شدهاست و این پریده رنگ در میان پسران است که دنیای پدیده شناسی را در بر میگیرد. در اینجا پدیدهشناسی دارای این بعد است که پدیدهشناسی را در کنار بعد پدیدهشناسی در کنار خود قرار میدهد. پدیدهشناسی در کنار آسمان است. جهان آسمان خود دارای آسمان است. آسمان دنیای پدیدهشناسی است و این نتیجه جهان آسمان است.
در اینجا «سقوط» یک بنیان از سقوط است. سقوط در اینجا یک حد و یک مرز است. حد و مرز سقوط نمونهای از سقوط اندک است. سقوط اندک نشانهای از نشانه است و همین نشانه است که علائم وجودی از جهان پیگیرانه است. راه هماهنگی به نشانه ختم میشود و این نشانه است که راهها به اصل راه ختم میشود. در اینجا میتوان مشاهده کرد که چگونه راهها به اصل راه ختم میشود. اصل راه خود راهی است به راه ختم میشود اصل راه در حقیقت راهی است که اصل راه به خود ختم میشود. اصل راه در واقع راه را در گپ زدن باقی میگذارد. گپ زدن نوعی راه پیمودن است. پیمودن راه همان پیمایش راه است. پیمایش در حقیقت همان پدیدهشناسی است. پدیدهشناسی زندگی مذهبی، نوعی رسیدن به زندگی مذهبی است. زندگی مذهبی نیز خود در کنار زندگی مذهبی قرار میگیرد. در کنار پدیدهشناسی است که جهان پدیدهشناسی است که درون خود قرار دارد. برای ریلکه همانند هایدگر پدیدهشناسی در کنار دیدگاه پدیدهشناسی واقع میشود. واقع شدگی به عبارت دیگر پدیدهشناسی را در خود تکمیل کرده و در راه خود بعد اصیل را میپیماید.
..........................................................................................................................................
پی نوشت: من بلد نبودم اگر نه خودم چنین میسرودم!
پی نوشت: متن بالا از روزنامه شرق به صادق رسید تا مهرداد برای من تایپش کند. [مرسی از هر چهار نفر (چهار؟!)]
پی نوشت: تفاوت دیوار با کلاغ چیست؟ (۲نمره)
بیا بریم تا چای خوریم
پولدار شویم، های بای خوریم...
.....................................................................................................................................
با تشکر از D.D.T که ما را در ساخت این سریال یاری نمود.
برای F1
.
سیب.
اگر سیب به اندازهی هندوانه میشد، حالا همهی درختهای سیب حیاط پشتی مجبور بودند بوته باشند.
وسط آپارتمان تازه هندوانه شدهات، جلو تلویزیون نشستهای و نمیدانی سایهاش روی کاشیهای آشپزخانه با چه ظرافتی میرقصد و زنگولهها شیشهای لوستر چهطور در هوس الماس شدن تصویرش را هزار پاره میکنند.
موهایت که از لذت عرق همدیگر را در آغوش کشیدهاند، روی هوا میرقصند تا بوی تنت را به نسیم بسپرند، که از پنجرهی نیمهباز تو میآید، دور سرت میتابد، گوشت را نوازش میکند و عطر عرقت را بین گلدانها میچرخاند و دست در دست هم میرقصند تا از پنجرهی اتاق خوابت بیرون بروند. شاید تختت را به هم ریخته باشند و حالا باید وسطهای حیاط پشتی بین درختهای سیب گرم گرگم به هوا بازی باشند.
سیبها را از همان اول دوست نداشتی، میگفتی کرمو میشوند یا شاید دوست داشتی کرمو فرضشان کنی.
این روزها هم که فروشگاهها همه چیز دارند، شاید بتوانی یک – دو تا سیب کرمو سفارش بدهی تا ثابت کنی همهی سیبها یک جای کارشان میلنگد.
از فروشگاه که بیرون آمدی و پاهایت پدالهای ماشینت را بوسید فکرش را هم نمیکردی نگاهت که از عروسک زیر آینه گذشت تا گوشهی تقاطع منتظر ماشینها و عابران بایستد به نگاهی بخورد که الآن داری دنبالش میگردی.
عروسک هم مثل خودت برگشت تا نگاه را ببیند و هیچکدامتان نه تو، نه عروسک که گرم رقص و نگاه بود و نه نگاه که گرم تماشا، چراغهای ترمز را ندیدید.
این بخار آب، که روزگاری نه چندان دور قرار بود موتور ماشینت را خنک کند، حالا میرقصد، بالا میرود و داد و بیداد راننده را بر سرت تماشا میکند.و شاید با همان نسیم، که از گرگم به هوا بازی با عطر تنت خسته شده، درختهای سیب حیاط پشتی را برای سیبهایشان گذاشته و دارد در خیابانهای شهر پرسه میزند، بروند کلاغ پر بازی کنند. و تو را بگذارند وسط داد و بیداد راننده و بوق ماشینها تا تنهایی دنبال نگاه بگردی.
شاید نگاه رفته سراغ توپی که وسط یکی از همین کوچههای اطراف میان لجنها مشغول گل کوچک است یا شاید دارد به صدای زنگ دوچرخهی کاسب محلشان جواب سلام میدهد و یا شاید دارد به ریشت میخندد. در حال حاضر مهم این است که نگاه دیگر نگاه نیست و اگر هم نگاه است دیگر نیست.
میان خستگی و عرق، نسیم که از کلاغ پر خسته شده، آمده تا باز با عطر تنت میان داد و بیداد ماشینها و بوق رانندهها گرگم به هوا بازی کند. شاید از کنار فروشگاه بگذرند، میان صندلیهای اتوبوس چرخی بزنند، سر کوچه پیاده شوند و از زیر در حیاط پشتی خودشان را بیندازند وسط درختهای سیب، سیب ها را که زیر آفتاب چرت میزنند قلقلک بدهند و بی سرو صدا از پنجرهی نیمه باز روی سبد میوهای بخزند که به آن زل زدهام.
شاید اگر هندوانه به اندازهی سیب بود...
از سوراخِ در نگاه کردم٬ آنطرفِ در توی سوراخ بود.
کلید را می گویم.
درخت دارد خواب تابستانه اش را می گذراند.
آفتاب دارد از روی دیوار پایین می افتد٬ دستهای مسی اش می لرزند و موهای طلاییش تکان تکان می خورند.
اسپرم ها کچلند مثل درخت که وسط حیاط استاد نقاشیمان سرپا خوابیده است.
بعضی آدم ها شبیه اسپرم می شوند.
اگر اسپرم ها مثل آفتاب مو داشتند حالا من هم پشمالو بودم مثل قلم موی استاد نقاشیمان که کچل شده و همیشه بعد از کلاس میرود توی خانه شان.
خانه شان تکثیر نمی شود.
فکر کنم قرص ضد بارداری توی یخچالشان گذاشته اند.
به درخت توی حیاطشان هم قرص ضد بارداری می دهند.
درخت رفته توی زمین ولی زمین تکثیر نمی شود.
Coma White
کما، سپید
There's something cold and blank behind her smile
She's standing on an overpass
In her miracle mile
آنجا چیزی سرد و خالی است
در پس لبخندش
بالای روگذر می ایستد
در مایل شگفتش
Cause you were from a perfect world
A world that threw me away today ,today
Today to run away
چرا که تو از دنیایی کامل بودی
جهانی که امروز مرا دور میریزد
امروز
امروز تا گریز
A pill to make you numb
A pill to make you dumb
A pill to make you anybody else
But all the drugs in this world
Won't save her from herself
افیونی
برای کرخت کردنت
برای لال کردنت
برای تبدیلت
به غیر تو
اما همه ی مخدرهای این دنیا
رهایش نخواهند ساخت
از خویشتنش
Her mouth was an empty cut
And she was waiting to fall
Just bleeding like a polaroid that
Lost all her dolls
دهانش مغاکی بود
تهی
و سقوط را به انتظار
خونش چون دختر بچه ای
که همه ی عروسکهایش را گم کرده است
می گریید.
وقتی زن چاق به مرد مسلول نگاه میکند وقت نیست.
به ساعت رومیزی زل میزنم، از جایش تکان نمی خورد. همه اش تقصیر من است. ساعت دیواری ساکت شده، من هم با این مبل راحتی راحت ترم.
زن مسلول به من گفت: ساعت هفت و ربع می خوابد و در اتاق را پشت سرشان بست. مرد چاق صدای سل می دهد.
در خانه ی ساعت دیواری را باز کردم، زمان آنجا نیست. پاندول گناهش بر گردن من آویزان است. ولی نه چپ و راست میرود و نه جلو عقب میکند. ساعت مچی ام دارد بزرگ می شود.
مرد مسلول زجه میزند.
تمام نمیشود.
تمام شد.
ساعت مچی ام میخواست با مبل راحتی روی هم بریزد.
زن چاق نفس نفس میزند انگار که سل گرفته باشد.
وسط ساعت مچی ام زمان ناراحت است و قرص ضد بارداری می جود. پاندول ساعت دیواری ایستاد. دستم تکان نمی خورد.
مرد چاق سل گرفته است.
من به زن مسلول حسودی ام میشود. کنار شومینه هم سرد است.
من تنها شدم.
مرد چاق وسط زن مسلول گم شد.
..........................................................................................................................................
ادگار آلن پو
مترجم: احمد میرعلایی
برگرفته: فصلنامهی زنده رود، شماره ۱۲ و ۱۳، زمستان ۱۳۷۴
همه ی ضربه های کاری با دست چپ فرود می آید.
.........................................................................................................................................
پی نوشت: خیابان یک طرفه٬ والتر بنیامین٬ صفحه ی ۱۰.