تبليغاتX
D

خداحافظی

آتوا آخما دولینا 

بازخوانی یک شعر 

مسعود یزدی

 

در نهایت من خداحافظی خواهم گفت

احساس نمی‌کنم که باید دوست داشته‌‌باشم

من در حال گپ زدن هستم، اندکی دیوانه

و یا اندکی دیوانه‌تر برای صلح

چگونه دوست داشته‌ای

لبان تو از آن سوی مصیبت زخمی شده است

هیچ چیز در ذائقه، خویشِ در خود را دارد

اما این آنقدرها هم مهم نیست.

 

چه سان تو دوست داشته‌ای چه سان تو نابود کرده‌ای

بدون تکلف، مانند پسر کنجکاو و پریده رنگ

آن سردیِ شکست، قطعیت سرد.

 

با تو بودن، جسم در اطراف «می‌چرخد» خورشید و ماه از درون جام.

جسم خالی با وظیفه‌ی خُردِ خود مشغول است

اما دستان سقوط می‌کند و مانند گله‌ای کوچک همه صدا است و زخمی کردن در راه است.

 

                                                            ***

 

همه چیز برای گفتن خداحافظی مهیا است خداحافظی برای ما آماده است احساس نمی‌کنم که باید دوست داشته‌باشم. برای من گپ‌زدن نوعی دوست‌داشتن است. حقیقت این‌ است که من در حال گفتگو کردن هستم. کل حقیقت این است که من اندکی دیوانه شده‌ام. کل دیوانگی‌ام را دنیای گفت‌وگو در بر گرفته‌است.

 

آنچه برای من وجود دارد دیوانگی است که جهان گفت‌وگو برای من در بر گرفته‌است. دیوانگی دنیای گفت‌وگو برای من را فراگرفته است. من در زیربنای گفتار اندکی دچار جنون شده‌ام. برای من جنون نوعی اتمام کار است برای من از سوی دیگر خداحافظی بعد دیگر است. تو مانند یک پسرک بدون تکلف، کنجکاو و پریده رنگ بوده‌ای.

 

این چیزی است که برای تو به جای مانده است. رنگ پریدگی چیزی است که بر دیوار نوشته‌است و این حاصل آن چیزی است که کنجکاوی در آن بجای مانده.

 

تو کنجکاو نبوده‌ای از این رو که پریده رنگ نیز باشی تو کنجکاوی را فرا آموخته‌ای و آنرا در کنار دیوارها یادگرفته‌ای. اما لبان تو از سوی دیگر زخمی شده‌است. تو حتی یادگرفته‌ای که لبان خود را مانند مصیبت در آغوش گیری. لبان تو نشانه‌ای از مصیبت است. مصیبت لبان تو را آماده کرده‌است.

 

تو یادگرفته‌ای که خود را آماده کنی. اگر چه که خود در اینجا رو به سوی آمادگی دارد. به هر حال من یادگرفته‌ام که گپ زدن را فراگیرم. اگر چه که می‌دانم که گپ زدن برای من حکم یک گپ زدن را برای چنین لبان داشته‌است.

جریان تو حکایت از چنین حکایتی می‌کند که سراسر آن را حرکت در برگرفته‌است. اما من اندکی دیوانه خود را نشانده‌ام و حتی دیوانگی‌ام در اوج جنون خود را در کنار دیوانگی نشانده‌است. من می‌دانم که تو زخمی هستی و این لبان زخمی است که دیوانگی را برای من به ارمغان می‌آورد. دیوانگی دارای آن بعد جنون است که به طور کامل دیوانگی را برای من یک بعد تازه می‌آورد. این همان بعد تازه‌ است که از دیوانگی پدیده‌ای جدید ساخته است. برای تو گپ زدن، ساختمان لبها نمونه‌ای از لبها است. لبها در اینجا نشانه‌ای از زبان است. زبان در اینجا لبها را در کنار نشانه زبان قرار می‌دهد. در اینجا زبان چیزی از یک نشانه نیست. در اینجا از سوی دیگر زبان چیزی از یک آموزش زبان نیست. برای ما زبان نوعی آموزش است و این آموزش است که مصیبت را انباشته می‌سازد. مصیبت همان آموزش است که در کنار آموزش مصیبت قرار می‌گیرد. مصیبت همان جهان دیگر است. این جهان دیگری است که باعث پیدایش دیوار (همچون دیوار ریلکه) می‌گردد. برای من گپ زدن مانند یک اصل است که گپ زدن را برای من چند سویه می‌سازد.

 

برای ما دوست‌داشتن یک وظیفه‌ بزرگ است و این وظیفه است که مانند دوست‌داشتن یک نوع حیات را در‌بر‌دارد.

برای پسرک کنجکاو جهان نوعی داده شده‌است و این پریده رنگ در میان پسران است که دنیای پدیده شناسی را در بر می‌گیرد.  در اینجا پدیده‌شناسی دارای این بعد است که پدیده‌شناسی را در کنار بعد پدیده‌شناسی در کنار خود قرار می‌دهد. پدیده‌شناسی در کنار آسمان است. جهان آسمان خود دارای آسمان است. آسمان دنیای پدیده‌شناسی است و این نتیجه‌ جهان آسمان است.

در اینجا «سقوط» یک بنیان از سقوط است. سقوط در اینجا یک حد و یک مرز است. حد و مرز سقوط نمونه‌ای از سقوط اندک است. سقوط اندک نشانه‌ای از نشانه است و همین نشانه است که علائم وجودی از جهان پیگیرانه است. راه هماهنگی به نشانه ختم می‌شود و این نشانه است که راه‌ها به اصل راه ختم می‌شود. در اینجا می‌توان مشاهده کرد که چگونه راهها به اصل راه ختم می‌شود. اصل راه خود راهی است به راه ختم میشود اصل راه در حقیقت راهی است که اصل راه به خود ختم می‌شود. اصل راه در واقع راه را در گپ زدن باقی می‌گذارد. گپ زدن نوعی راه پیمودن است. پیمودن راه همان پیمایش راه است. پیمایش در حقیقت همان پدیده‌شناسی است. پدیده‌شناسی زندگی مذهبی، نوعی رسیدن به زندگی مذهبی است. زندگی مذهبی نیز خود در کنار زندگی مذهبی قرار می‌گیرد. در کنار پدیده‌شناسی است که جهان پدیده‌شناسی است که درون خود قرار دارد. برای ریلکه همانند هایدگر پدیده‌شناسی در کنار دیدگاه پدیده‌شناسی واقع می‌شود. واقع شدگی به عبارت دیگر پدیده‌شناسی را در خود تکمیل کرده و در راه خود بعد اصیل را می‌پیماید.

 

..........................................................................................................................................

پی نوشت: من بلد نبودم اگر نه خودم چنین میسرودم!

پی نوشت: متن بالا از روزنامه شرق به صادق رسید تا مهرداد برای من تایپش کند. [مرسی از هر چهار نفر (چهار؟!)]

پی نوشت: تفاوت دیوار با کلاغ چیست؟ (۲نمره)

 

 

 

+ نوشته شده در  یازدهم خرداد 1387ساعت 0  توسط D  | 

+ نوشته شده در  هشتم خرداد 1387ساعت 16  توسط D 

 

بیا بریم تا چای خوریم

پولدار شویم، های بای خوریم...

.....................................................................................................................................

با تشکر از D.D.T که ما را در ساخت این سریال یاری نمود.

+ نوشته شده در  شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15  توسط D 

برای F1

.

سیب.

 

اگر سیب به اندازه‌ی هندوانه می‌شد، حالا همه‌ی درخت‌های سیب حیاط پشتی مجبور بودند بوته باشند.

وسط آپارتمان تازه هندوانه شده‌ات، جلو تلویزیون نشسته‌ای و نمی‌دانی سایه‌اش روی کاشی‌های آشپزخانه با چه ظرافتی می‌رقصد و زنگوله‌ها شیشه‌ای لوستر چه‌طور در هوس الماس شدن تصویرش را هزار پاره می‌کنند.

موهایت که از لذت عرق همدیگر را در آغوش کشیده‌اند، روی هوا می‌رقصند تا بوی تنت را به نسیم بسپرند، که از پنجره‌ی نیمه‌باز تو می‌آید، دور سرت می‌تابد، گوشت را نوازش می‌کند و عطر عرقت را بین گلدان‌ها می‌چرخاند و  دست در دست هم می‌رقصند تا از پنجر‌ه‌ی اتاق خوابت بیرون بروند. شاید تختت را به هم ریخته باشند و حالا باید وسط‌های حیاط پشتی بین درخت‌های سیب گرم گرگم به هوا بازی باشند.

سیب‌ها را از همان اول دوست نداشتی، می‌گفتی کرمو می‌شوند یا شاید دوست داشتی کرمو فرضشان کنی.

این روزها هم که فروشگاه‌ها همه چیز دارند، شاید بتوانی یک‌ – دو تا سیب کرمو سفارش بدهی تا ثابت کنی همه‌ی سیب‌ها یک جای کارشان می‌لنگد.

از فروشگاه که بیرون آمدی و پا‌هایت پدال‌های ماشینت را بوسید فکرش را هم نمی‌کردی نگاهت که از عروسک زیر آینه گذشت تا گوشه‌ی تقاطع منتظر ماشین‌ها و عابران بایستد به نگاهی بخورد که الآن داری دنبالش می‌گردی.

عروسک هم مثل خودت برگشت تا نگاه را ببیند و هیچکدامتان نه تو، نه عروسک که گرم رقص و نگاه بود و نه نگاه که گرم تماشا، چراغ‌های ترمز را ندیدید.

این بخار آب، که روزگاری نه چندان دور قرار بود موتور ماشینت را خنک کند، حالا می‌رقصد، بالا می‌رود و داد و بیداد راننده را بر سرت تماشا می‌کند.و شاید با همان نسیم، که از گرگم به هوا بازی با عطر تنت خسته شده، درخت‌های سیب حیاط پشتی را برای سیب‌هایشان گذاشته و دارد در خیابان‌های شهر پرسه می‌زند، بروند کلاغ پر بازی کنند. و تو را بگذارند وسط داد و بی‌داد راننده و بوق ماشین‌ها تا تنهایی دنبال نگاه بگردی.

شاید نگاه رفته سراغ توپی که وسط یکی از همین کوچه‌های اطراف میان لجن‌ها مشغول گل کوچک است یا شاید دارد به صدای زنگ دوچرخه‌ی کاسب محلشان جواب سلام می‌دهد و یا شاید دارد به ریشت می‌خندد. در حال حاضر مهم این است که نگاه دیگر نگاه نیست و اگر هم نگاه است دیگر نیست.

میان خستگی و عرق، نسیم که از کلاغ پر خسته شده، آمده تا باز با عطر تنت میان داد و بیداد ماشین‌ها و بوق راننده‌ها گرگم به هوا بازی کند. شاید از کنار فروشگاه بگذرند، میان صندلی‌های اتوبوس چرخی بزنند، سر کوچه پیاده شوند و از زیر در حیاط پشتی خودشان را بیندازند وسط درخت‌های سیب، سیب ها را که زیر آفتاب چرت میزنند قلقلک بدهند و بی سرو صدا از پنجره‌ی نیمه باز روی سبد میوه‌ای بخزند که به آن زل زده‌ام.

شاید اگر هندوانه به اندازه‌ی سیب بود...

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22  توسط D 

 

از سوراخِ در نگاه کردم٬ آنطرفِ در توی سوراخ بود.

کلید را می گویم.

+ نوشته شده در  هجدهم فروردین 1387ساعت 18  توسط D 

 

درخت دارد خواب تابستانه اش را می گذراند.

آفتاب دارد از روی دیوار پایین می افتد٬ دستهای مسی اش می لرزند و موهای طلاییش تکان تکان می خورند.

اسپرم ها کچلند مثل درخت که وسط حیاط استاد نقاشیمان سرپا خوابیده است.

بعضی آدم ها شبیه اسپرم می شوند.

اگر اسپرم ها مثل آفتاب مو داشتند حالا من هم پشمالو بودم مثل قلم موی استاد نقاشیمان که کچل شده و همیشه بعد از کلاس میرود توی خانه شان.

خانه شان تکثیر نمی شود.

فکر کنم قرص ضد بارداری توی یخچالشان گذاشته اند.

به درخت توی حیاطشان هم قرص ضد بارداری می دهند.

درخت رفته توی زمین ولی زمین تکثیر نمی شود.

+ نوشته شده در  سیزدهم فروردین 1387ساعت 1  توسط D 

 

Coma White

 

کما، سپید

 

There's something cold and blank behind her smile

She's standing on an overpass

In her miracle mile

 

آنجا چیزی سرد و خالی است

در پس لبخندش

بالای روگذر می ایستد

در مایل شگفتش

 

Cause you were from a perfect world

A world that threw me away today ,today

Today to run away

 

چرا که تو از دنیایی کامل بودی

جهانی که امروز مرا دور میریزد

امروز

امروز تا گریز

 

A pill to make you numb

A pill to make you dumb

A pill to make you anybody else

But all the drugs in this world

Won't save her from herself

 

افیونی

برای کرخت کردنت

برای لال کردنت

برای تبدیلت

به غیر تو

اما همه ی مخدرهای این دنیا

رهایش نخواهند ساخت

از خویشتنش

 

Her mouth was an empty cut

And she was waiting to fall

Just bleeding like a polaroid that

Lost all her dolls

 

دهانش مغاکی بود

تهی

و سقوط را به انتظار

خونش چون دختر بچه ای

که همه ی عروسکهایش را گم کرده است

می گریید.

 

 

Lyrics By: Marilyn Manson

 

+ نوشته شده در  هفتم فروردین 1387ساعت 0  توسط D 

 

وقتی زن چاق به مرد مسلول نگاه میکند وقت نیست.

به ساعت رومیزی زل میزنم، از جایش تکان نمی خورد. همه اش تقصیر من است. ساعت دیواری ساکت شده، من هم با این مبل راحتی راحت ترم.

زن مسلول به من گفت: ساعت هفت و ربع می خوابد و در اتاق را پشت سرشان بست. مرد چاق صدای سل می دهد.

در خانه ی ساعت دیواری را باز کردم، زمان آنجا نیست. پاندول گناهش بر گردن من آویزان است. ولی نه چپ و راست میرود و نه جلو عقب میکند. ساعت مچی ام دارد بزرگ  می شود.

مرد مسلول زجه میزند.

تمام نمیشود.

تمام شد.

ساعت مچی ام میخواست با مبل راحتی روی هم بریزد.

زن چاق نفس نفس میزند انگار که سل گرفته باشد.

وسط ساعت مچی ام  زمان ناراحت است و قرص ضد بارداری می جود. پاندول ساعت دیواری ایستاد. دستم تکان نمی خورد.

مرد چاق سل گرفته است.

من به زن مسلول حسودی ام میشود. کنار شومینه هم سرد است.

من تنها شدم.

مرد چاق وسط زن مسلول گم شد.

 

+ نوشته شده در  پنجم فروردین 1387ساعت 1  توسط D 


نیمه‌شبی دلگیر، که من خسته و خراب،
غرق مطالعه‌ی مجلدی عجیب و غریب بودم از دانش از یادرفته،
در میان سرتکان دادن‌ها، و گاه به خواب‌رفتن‌ها، ناگهان انگشتی به در خورد،
گویی رپ‌رپه‌ای بود، رپ‌رپه‌ای نرم که کسی بر در اتاقم می‌زد
زیر لب گفتم:« میهمانی آمده است، و بر در اتاقم انگشت می‌زندـ
همین و نه چیزی دیگر.»

آه، خوب به یاد دارم که شبی زمستانی و دیجور بود،
و هر نیم‌سوز پا به مرگ شبح خود را بر کف اتاق می‌تنید.
مشتاقانه آرزومند روز بودم؛- به عبث تلاش کرده بودم
تا از کتاب‌هایم درمانی وام کنم برای درد و غمم- غم از دست‌دادن لنور-
دوشیزه‌ای بی‌مثال و تابنده که فرشتگانش لنور نام داده‌اند.
و این‌جا نامی از او نمانده دیگر.

و خش خش محزون و ابریشمین هر پرده‌ی عنابی
دلم را به تپش می‌انداخت- وجودم را از هراس‌هایی وهم‌آلود می‌آکند؛
هراس‌هایی که پیش از این هرگز نداشتم، چنان‌که اکنون، برای‌آرام کردن دل،
ایستادم و بر خود تکرار کردم که:« میهمانی است که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد-
میهمانی سرزده که بر در اتاق من اذن دخول می‌طلبد-
همین و نه چیزی دیگر.»

حال دل قوی داشتم؛ دیگر تردید نکردم،
گفتم:« حضرت‌ آقا، یا سرکار خانم، من به راستی پوزش می طلبم
حقیقت آنست که خواب مرا درگرفته بود، و شما چنان آهسته بر در زدید،
و چنان آهسته انگشت به در زدید، انگشت بر در اتاقم زدید،
که مطمئن نیستم آن را شنیده باشم.»- در این جا در را چارتاق کردم؛-
ظلمت بود آن‌جا و نه چیزی دیگر.

ژرف به درون آن ظلمت نگریستم، مدت‌ها آن‌جا دودل ایستاده بودم، می‌ترسیدم،
تردید داشتم، رویاهایی می‌دیدم که هیچ تنابنده‌ای جرأت نکرده بود ببیند؛
اما سکوت بی‌خدشه بود، و ظلمت هیچ نشانه‌ای به دست نمی‌داد؛
و تنها واژه‌ای که شنیده‌ می‌شد واژه‌ی نجوایی« لنور!» بود،
این‌ را به نجوا گفتم، و هیچ پژواکی در پاسخ زمزمه نکرد:«‌لنور!»
صرفاً همین و نه چیزی دیگر.

آن‌گاه به درون اتاق رو کردم؛ تمامی روحم در درونم می‌سوخت،
به‌زودی باز دق‌البابی اندک بلندتر از پیش شنیدم.
گفتم:« حتماً، مسلماً چیزی نشسته است بر شبکه‌ی پنجره‌ی اتاقم؛
پس، بگذار ببینم این وبال چیست، و این راز بگشایم-
بگذار لحظه‌ای دلم آرام گیرد و این راز بگشایم؛-
گمانم باد باشد و نه چیزی دیگر!»

در این‌جا کرکره را چارتاق کردم، آنک، نازان و با پرپرزدن‌های بسیار،
غرابی غریب از روزگارانِ متبرکِ گذشته پا به درون گذاشت
نه کوچک ترین حرمتی گذاشت- نه لحظه‌ای درنگ کرد یا فروماند،
بلکه با کّر و فّرِ امیری یا امیربانویی بالای در اتاقم نشست -
فراز نیم‌تنه‌ی پالاس درست بالای درِ اتاقم
جا خوش کرد، و نشست، و نه چیزی دیگر.

آن‌گاه این پرنده‌ی آبنوسی به توهم حزن‌‌آلود من رنگِ خنده زد،
با هیئت رسمی و جدّی که به خود گرفته بود،
گفتم:« هرچند کاکُلت بریده و تراشیده‌اند هیچ به دل هراس راه نداده‌ای،
همان غرابِ شوم و باستانیِ سرگردان بر ساحل شب‌گرفته‌ای-
مرا بگوی که بر ساحل دوزخی شب نام جلیلت چیست؟»
نعیق زد غراب- « نه دیگر»

چه شگفت‌‌زده شدم که این مرغ ناهنگام چنین راحت حرف می‌شنود
هرچند پاسخش نه چندان معنایی داشت- و نه ربطی؛
زیرا چاره نیست بپذیریم که هیچ انسان زنده‌ای
تاکنون از این نعمت برخوردار نبوده که پرنده‌ای را بالای در اتاقش ببیند-
پرنده یا جانوری فراز تندیس نیم‌تنه‌ی بالای در اتاقش
با چنین نامی چون « نه دیگر»


اما غراب تنها، نشسته بر نیم‌تنه‌ی بی‌رنگ فقط آن یک کلمه را
ادا می‌کرد، چنان که گویی جانش را در آن تک‌واژه می‌ریخت.
چیزی از این بیش ادا نکرد- بال از بال تکان نداد-
تا من آهسته زیر لب گفتم:« یاران دیگر پیش از این پرکشیده‌اند-
او نیز فردا ترک‌مان می‌گوید، چنان که آمال من پیش از این پرکشیده‌اند.»
نعیق زد غراب، « نه دیگر»

شگفت‌زده از شکستِ سکوت با پاسخی چنین مناسب،
گفتم:« بی‌شک، آن‌چه او می‌گوید سر تا تهِ ذخیره‌ی واژگانی اوست،
فراگرفته از استادی ناشاد که سرنوشت غدّار
او را پی کرده و تندتر هی کرده- چنان‌که چون امید را فراخوانده،
یأس جان‌گزا بر او آغوش گشوده، به جای امید شیرینی که جرأت کرده و فراخوانده -
با آن پاسخ غم‌بار « نه دیگر»

اما غراب به تمامی روح غم‌زده ام رنگِ لبخند می‌زد،
کرسی تشک‌داری را یک‌راست برابر پرنده کشیدم، و تندیس و در؛
آن‌گاه فرورفته در آن باتلاق مخملین، خود را سرگرمِ
پیوند‌زدن خیالی به خیالی کردم، فکر می‌کردم این مرغ بدشگونِ کهن-
این مرغِ نحس، ناقواره، ناساز، ناهنگام، نکبتی و کهن
چه منظوری دارد از نعیقِ « نه دیگر»

این‌را به گمانه‌زنی نشستم، اما کلامی برلب نیاوردم
خطاب به مرغی که چشمان آتشینش اکنون تا ته سینه‌ی مرا می‌سوزاند؛
نشستم تا در این زمینه و موارد دیگر به حدس و گمان بپردازم، و سرم را به‌راحتی تکیه دادم
بر بالش رویه‌ی مخملی که نور چراغ را فروبلعیده بود،
اما کدام روکش مخملی‌ِ بنفش‌رنگ و غرقه در نور چراغی
زیر سر اوست، آه، نه دیگر!

آن‌گاه، چنان پنداشتم که هوا فشرده‌تر می‌شود، عطرآگین از بخوردانی ناپیدا
تاب خوران به دست فرشتگانی که صدای پایِ نرمشان بر کف نمدپوش می‌آمد
فریاد زدم: « بیچاره، خدایت بر تو رحم آورده- به دست این فرشتگان
بر تو راحت فرستاده- رهایی و درمانِ خاطرات تو از لنور!
بگذار سیر از این معجون بنوشم و این لنورِ از دست‌رفته را فراموش کنم!»
نعیق زد غراب:« نه دیگر»


گفتم: « ای پیام آور، ای عامل شر!- که اگر پرنده یا شیطان، باز پیام‌آوری!-
چه شیطان تو را فرستاده باشد، چه توفان تو را بر این کرانه انداخته باشد،
سرگشته، اما با همه این احوال بی‌باک، بر این کرانه‌ی کویری جادوزده-
در این خانه‌ی دهشت‌زده- راستش را به من بگو، به تو التماس می‌کنم-
آیا- آیا در وادی اردن مرهمی هست؟- به من بگو، به تو التماس می‌کنم!»
نعیق زد غراب« نه دیگر»


گفتم: « ای پیامبر! ای عامل شر!- که پرنده یا شیطان، باز پیامبری!-
سوگند به آسمانی که بر سر ما آسمانه می‌زند- به خدایی که هر دو می‌پرستیم
به این جان گران‌بار از رنج بگو که آیا در دوردست باغ عدن،
به دوشیزه ای قدسی که فرشتگانش لنور می‌خوانند می‌رسد-
به دوشیزه ای بی مثال و تابنده که فرشتگانش لنور می نامند.»
نعیق زد غراب« نه دیگر»


از جا جسته، جیغ زدم:« پرنده یا دیو، بگذار این کلمه کلید جدایی ما باشد!
به درون طوفان و به کرانه‌ی دوزخی شب بازگرد!
هیچ پرِ سیاهی را به نشانه‌ی دروغی که روحت گفته به جا نگذار!
تنهایی مرا بی خدشه باقی بگذار- از تندیسِ بالای درم برخیز!
نوکت را از میان قلبم بیرون‌ کش، و کالبدت را از بالای درم بردار!»
نعیق زد غراب« نه دیگر»

و غراب، بی‌تکانِ پر، هنوز نشسته است، هنوز نشسته است،
بر تندیس‌ بی‌رنگ پالاس درست بالای کتیبه‌ی اتاقم؛
و چشمانش یک سره گویی از آن دیوی است که رویا می‌بیند،
و پرتو چراغ بالای سرش سایه‌ی او را بر زمین می‌اندازد؛
و می‌شود آیا که روح من از آن سایه‌ی جاری بر زمین
روزی جدا شود- نه دیگر!

۱۸۴۵

..........................................................................................................................................

ادگار آلن پو
مترجم: احمد میرعلایی

برگرفته: فصل‌نامه‌ی زنده رود، شماره ۱۲ و ۱۳، زمستان ۱۳۷۴

http://khalil.blogspot.com/2006_11_21_khalil_archive.html

+ نوشته شده در  بیستم اسفند 1386ساعت 13  توسط D 

 

همه ی ضربه های کاری با دست چپ فرود می آید.

.........................................................................................................................................

پی نوشت: خیابان یک طرفه٬ والتر بنیامین٬ صفحه ی ۱۰.

+ نوشته شده در  پانزدهم اسفند 1386ساعت 12  توسط D